|
سلام
+ نوشته شده توسط شهرام در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 و ساعت
10:43 |
اس ام اس عاشقانه ادامه مطلب + نوشته شده توسط شهرام در پنجشنبه ششم تیر 1387 و ساعت
20:47 |
َس
+ نوشته شده توسط شهرام در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 و ساعت
19:48 |
چند اثباتيه :آيا ميدانيد كه: كوكا كولا در اصل سبز رنگ است!! اسم قاره ها با همان حرفي كه آغاز ميشود پايان ميابد!! شما نميتوانيد با حبس نفستان خود كشي كنيد!! محال است آرنج دستتان را بليسيد!! وقتي عطسه ميكنيد مردم به شما عافيت باش ميگويند چون قلب شما به مدت يك ملنيليونيم ثانيه ميايستد!! خوكها به دليل فيزيك بدني قادر به ديدن آسمان نيستند
زندگي مرگ است و مرگ زندگي...پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگي هيچ وقت آرزو نكن كه توي دنيا جاي كسي ديگه اي باشي چون اگه آرزوت برآورده بشه جاي تو توي دنيا خيلي خاليه
اگر در سکوت شب براي از دست دادن خورشيد گريه کنيم، ستاره ها را هم از دست خواهيم داد.
مراقب افكارت باش كه عقايدت مي شوند ، مراقب عقايدت باش كه رفتارت مي شوند ، مراقب رفتارت باش كه عادت مي شوند ، مراقب عادتت باش كه شخصيت مي شوند ، مراقب شخصيتت باش كه سرنوشتت مي شوند.
+ نوشته شده توسط شهرام در جمعه شانزدهم فروردین 1387 و ساعت
18:8 |
سلام پیشاپیش سال نو رو تبریک میگم
+ نوشته شده توسط شهرام در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 و ساعت
11:57 |
اف. اس ام اس . جک ادامه مطلب + نوشته شده توسط شهرام در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت
22:26 |
تا موج هست ميمانم که از سر اين ماندن نبرد با موج را هم خواهم آموخت و گر موج آوار شد ، همان بهتر که جنگيده باشم و رفته باشم . تا پا هست ميروم اما نه به هر جايي ميروم به همانجا که تو گفتي برفهايي دارد سپيد و بکر تا تو هستي ميمانم گر بروي هم ميمانم تا زمان رفتنم رسد
دلم گرفته از آدمايي که زير بارون برات مي ميرن امّا... وقتي آفتاب ميشه همه چيز يادشون ميره...
آمدنت را خوب يادم نيست بي صدا آمدي بي آنکه من بدانم و بي اجازه ماندي بي آنکه من بخواهم امّا اکنون که با ذره ذره وجودم ماندت را تمنا مي کنم قصد سفر داري؟ اي مهمان ناخوانده قلبم بمان بمان که ماندنت را سخت دوست دارم...
زندگي عشق است، عشق افسانه نيست آنكه عشق راآفريد ديوانه نيست عشق آن نيست كه كنارش باشي عشق آن است كه بيادش باشي
زاغکي روي درختي نشسته بود و چيز برگر مي خورد ! روبهي آمد و گفت : ايول ، چه بالي ، چه دمي ، عجب تريپ سياه خفني ، مشکي رنگ عشقه ، يک آواز بخوان حال کنيم ! زاغک ساندويچش را زد زير بغلش و گفت : برو بچه من خودم کلاس پنجمم
تلفن زنگ مي خورد گريه ام را زمين نيندار که زنگ مي خوري يک روز زير باران اشک هايم
قصه تنهايي و غربت و انتظار اين وزش نابودي است يا ضربان قلب وحشت که بر سقف زندگي ام ميوزد آه چه بگويم چرا که چيزي به فروريختنم نمانده چيزي به تمام شدنم نمانده(جشن مرگم بر پاست) دوباره هجوم ندامت منو تو اين ثانيه هاي عفوني تشييع ميکنه امروز يک دختر احمق کشيدم که دلش براي يک گداي بي شرف سوخت! يک تابلو پر از تناليته حقيقت !!! به تلخي همون داستاني که توش پر از حيله بود ... دخترک از تابلوي زندگي ميخواد بپره بيرون... دوباره تيک .تاک .تيک. تاک. ايندفعه يک ساعت ميکشم که مثل عقل من توي ادراک لحظه ها خواب نمونه!
ب.ظ): کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ، اي کاش کودک بودم تا از ته دل مي خنديدم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ، اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم
نگاهي آشنا به ياس کردم تورا در برگ نخل احساس کردم خلاصه در کلاس ناز چشمت دو واحد عاشقي را پاس کردم!
گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!
گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!
گفت : عاشقي مرد ، بيا به يادش لحظه اي سکوت کنيم . گفتم : اگر بخواهيم براي عاشقان سکوت کنيم ، بايد عمري را ساکت باشيم ...
گفت : عاشقي مرد ، بيا به يادش لحظه اي سکوت کنيم . گفتم : اگر بخواهيم براي عاشقان سکوت کنيم ، بايد عمري را ساکت باشيم ... + نوشته شده توسط شهرام در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت
22:52 |
زن مثل ويروس ميمونه، وقتي وارد زندگيت بشه، جيبت رو اسكن ميكنه، لبخند رو ديليت ميكنه، مخت رو اديت ميكنه، برنامههات رو دانلود ميكنه، آخرش هم هنگ ميكني! ************** ميدوني: من دوست دارم، ميميرم برات و من هلاكتم، چند تا «م» داره؟ ************** زندگي بدون عشق مساوي است با: جمعه بدون يانگوم! ************** مردها بر اثر کمبود عاطفه ازدواج مي کنند، بر اثر کمبود حوصله طلاق مي دهند و بر اثر کمبود حافظه دوباره ازدواج مي کنند ************** سلام به قاصدكهاي خبر رسان كه محكوم به خبرند و سلام به شقايقهايي كه محكوم به عشقند و سلام به تو كه محكوم به دوست داشتني...! ************** امروز سالروز پرتاب اولين زن ايراني (انوشه انصاري) به فضاست. به اميد روزي که آ خرين زن ايراني را به فضاپرتاب کنيم .. ************** شترها بر 5 دسته اند : 1- اونايي که در خواب پنبه دانه ميبينند 2-اونايي که با بارشون گم ميشن 3- اونايي که در خونه هاي مردم ميخوابن 4-اونايي که دولا دولا سواري ميدن و اونايي که الان دارن اس ام اس مي خونن ************** فقط کسي معني دل تنگي را درک مي کند که طعم وابستگي را چشيده باشد *************** دختر رشتيه ميره پيش مامانش ميگه: مامانجون چه گردنبند خوشگلي داري، اينو بابام برات خريده؟! زنه ميگه: من اگه به اميد بابات بودم، الان تو رو هم نداشتم
دلم را سپردم به بنگاه دنيا. و هي آگهي دادم اينجا و آنجا . و هر روز براي دلم، مشتري آمد و رفت . و هي اين و آن، سرسري آمد و رفت. ……. ولي هيچ کس واقعاً، اتاق دلم را تماشا نکرد. دلم قفل بود. کسي قفل قلب مرا وا نکرد. ……. يکي گفت: چرا اين اتاق ، پر از دود و آه است؟ يکي گفت: چه ديوارهايش سياه است؟ يکي گفت: چرا نور اينجا کم است؟ و آن ديگري گفت: و انگار
يک صفحه سفيد،به همراه يک قلم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اين بار حرف، حرف نگفته ست يک حرف تازه !!!! نه از تو.... هي فکر مي کنم هي با قلم به کاغذ دل سيخ مي زنم اما... ديگر تمام صفحه ها معتاد نامت اند.....! انگار اين قلم جز با حضور نام تو فرمان نمي برد........! انگار در صفحه هاي دفتر شعرم در گوشه هاي خالي قلبم در لحظه هاي تلخ سکوتم و فکرهام چيزي به جز تو نيست که تکرار مي شود
به تو گفتم قبل رفتنت اگه نباشي يک روز کاري با دنيا ندارم... به تو گفتم خودمو ميکشمو پر ميزنم تو اسمونا بگو گفتم يا نگفتم؟؟؟ مگه بهت نگفته بودم بي تو روزگار من تيره و تاره؟؟ حالا روزگار من بعد سفر کردن تو طناب داره... تيغو ميکشم رو رگهام ميپاشه خونم رو عکسات نتونست سدي بسازه رنگ چشمات سيل اشکات...!!!
رفتي و بي تودلم پر درده پاييز قلبم ساکت و سرده دل که مي گفتم محرمه با من کاشکي مي ديدي بي تو چه کرده...
به جست و جوي تو بر درگاه ِ کوه مي گريم، در آستانه دريا و علف. به جستجوي تو در معبر بادها مي گريم در چار راه فصول، در چار چوب شکسته پنجره اي که آسمان ابر آلوده را قابي کهنه مي گيرد. . . . . . . . . . . . به انتظار تصوير تو اين دفتر خالي تاچند تا چند ورق خواهد زد؟ جريان باد را پذيرفتن و عشق را که خواهر مرگ است. و جاودانگي رازش را با تو
ديروز... -چون دو واژه به يک معني- از ما دوگانه هر يک سرشار ديگري اوج يگانگي! و امروز... -چون دو خط موازي- در امتداد يک راه يک شهر يک افق بي نقطه ي تلاقي و ديدار حتي... در جاودانگ
بعد از تو پر از دردم اين را همه مي دانند مانند دلم زردم ، اين را همه مي دانند اي صبح اهورايي ! در کوچه ي تنهايي ديريست که شبگردم، اين را همه مي دانند من بي تو چه دلتنگم، بي روحتر از سنگم يخ بسته تنم سردم، اين را همه مي دانند در ذهن افق اي عشق! با چشم غزلخوانم دنبال تو مي گردم ، اين را همه مي دانند مي گفت : "مرا حتي يک بار نخواهي د
ديروز" و " فردا " دست به يکي کردند ؛ " ديروز " با خاطرات گذشته فريبم داد ، " فردا " با وعده هاي دروغين خوابم کرد ، وقتي چشم گشودم ، " امروز " رفته بود .
مي?ترسم پوست صورتم را بکنم و ماهيچه?ها و زرد?پي?ها و استخوان?ها را به همه نشان دهم و لبخند بزنم: اين منم، اين. و نور خيره?کننده?ي چند نور?افکن نور کور?کننده?ي چند خورشيد را بچرخانم به سمت اتاق دود? زده?ي پشت استخوان?ها درهايش را باز کنم و هر رهگذري را بخوانم و دور بگردانم: اين يخ – چال ماست اين کوره اينجا قبلاً يک پنجر
شبي پرسيدمش بابيقراري به غير ازمن کسي رادوست داري؟ دوچشمش ازخجالت برهم افتاد ميان گريه خويش گفت آري
+ نوشته شده توسط شهرام در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 و ساعت
23:28 |
وقتي تو نيستي نه هست هاي من چونانکه بايدند ... نه بايدها مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم با بغض مي خورم عمري است لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره مي کنم باشد براي روز مبادا اما در صفحه هاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز روزي شبيه فردا روزي درست مثل همين روزهاي من ست اما چه کسي مي داند؟ شايد امروز نيز مبادا! باش
براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند
گمانم همين کافيست غم با تو از کنار تو آرام رد شدن... درد بي تو در کنار تو يکباره "من" شدن... به گمانم اين درد و غم از بي نهايت تو مرا بس است من مصلوب عاشقانه هاي توام بارها گفته ام و به گمانم همين کافيست!!!
يه روز گله ميره پيش خدا ميگه چرا همه گلها خار دارن؟ خدا ميگه نه يه گلي هست که خار نداره گله ميگه کو صداش کن ببينمش؟ خدا ميگه نه صداش نکن داره آف مي خونه تا آن روز زندگي را جــــز آنچه بود نمي انگاشتم. آمدي و هر آنچه بود در هم ريختيم و من احساس کردم ديگـــــــــر آن خود هميشگي نيستم. تا آن روز سرنوشت خود را چنين مي پنداشتم ابرچشمم به هواي رخ تو بارانيست مثل درياي دلت ديده ي من طوفاني است يک نظر کردي و دل گشت اسيرت اينک پشت مژگان دو چشمت دل من زندانيست
آدمک برفي خسيس بود تا ميانه ي تابستان ماند کسي ندانست قلب گداخته ي من در درونش مي طپيد و پنهان بود، و او عاشقانه مقاومت مي کرد
لحظه ناپديدمي شود،بي جنبش بر جا مي مانم و مي روم؛ من درنگي هستم!
دلم نگاه مي خواهد نگاهي از سر شوق،که از آن طرف چهاراه آمدنم را بنگرد.
بوي باران بوي سبزه بوي خاک شاخه هاي شسته باران خورده پاک آسمان آبي ابر سپيد برگ هاي سبز بيد عطر نرگس رقص باد نغمه هاي شوق پرستوهاي شاد خلوت گرم کبوترهاي مست نرم نمک مي رسد اينک بهار خوش به حال روزگار
انگشتهاي من ميبارند و نام تو ميرويد آلبرت انيشتين ميگه: عشق مثل ساعت شني ميمونه همزمان كه قلبتو پر مي كنه مغزتو خالي مي كنه. البته واسه اونايي كه مغزشون پره! تو راحت باش
): يک گل خوشگل پشت ويترين گل فروشي ديدم!!! خواستم برات بخرمش. به فروشنده گفتم :اون گل چند؟ گفت:اون گل نيست........آينه ست
احمق به يه زن ميگه ساکت باش اما يک مرد دانا به يه زن ميگه نمي دوني وقتي لبهات بسته اند چقدر خوشکل ميشي
ترا در موج درياهاي آبي جستجو كردم به يادت با هزاران قطره باران گفتگو كردم تو حتي از نگاه من نخواندي « دوستت دارم» و با فرياد و غوغا، عشق خود را با تو رو كردم نشستم در كوير دور دست آرزوهايم در آن صحراي بي سرسبز با اشكم وضو كردم سفر آمد جدايي خيمه زد در سرنوشت ما و من بي تو سفر با حسرت و بغض گلو كردم شدم همسايه دريا، اسير عشق و يكرنگي ترا در موج در
+ نوشته شده توسط شهرام در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 و ساعت
16:27 |
|
|